آری و اینجاست که زبان از سخن گفتن باز میماند…
مسافر از رفتن باز نمان.برو که خورشید در انتهای سفر چشم به راهت مانده!
و خدا در تمام طول سفر با توست.در کنار توست.در دل توست.و توست!
گوش کن،جاده صدا می زند از دور قدم های تورا
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان،کفش به پا کن و بیا.
وبیا تا جایی،که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تورا مثل یک قطعه ی آواز به خود جلب کنند.
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق، تر است…
ارغوان ! شاخه ی همخون ِ جدامانده ی من
آسمان ِ تو چه رنگ است امروز ؟
آفتابی ست هوا ؟
یا گرفته ست هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
آه ، این سخت ِ سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پروازِ نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز ِ شبِ ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ ِ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه ی چشمی هم
بر فراموشی ِ این دخمه نینداختهاست
اندرین گوشه ی خاموش ِ فراموش شده
کز دم ِ سردش هر شمعی خاموش شده
یاد ِرنگینی در خاطر ِ من
گریه می انگیزد :
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل ِ من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان !
این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دل ِ ما می آید
که زمین هر سال از خون ِ پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ برداغ می افزاید
ارغوان ، پنجه ی خونین ِ زمین !
دامن ِ صبح بگیر
وز سواران ِ خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره ی غم می گذرند
ارغوان ، خوشه ی خون !
بامدادان که کبوترها
بر لب ِ پنجره ی باز ِ سحر غلغله می آغازند
جان ِ گل رنگ ِ مرا
بر سر ِ دست بگیر
به تماشاگه ِ پرواز ببر
آه ، بشتاب که همپروازان
نگران ِ غم ِ همپروازند
ارغوان ، بیرق ِ گلگون ِ بهار !
تو برافراشته باش
شعر ِ خونبار ِ منی
یاد ِ رنگین ِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
ارغوان ، شاخه ی همخون ِ جدامانده ی من
كيوان هستم متولد 30 فروردين 59.كارشناس صنايع غذايي و دانشجوی ارشد MBA تهران، در حال حاضر مدیر کارخانه یکی از شرکتهای صنایع غذایی هستم.متولد خوزستان و بزرگ شده شيراز و اهواز و بوشهر.در حال حاضر هم يه چند سالي هست كه دوباره شيرازي شدم.در اينجا از هر دري سخن خواهم گفت از شعرها و احساسات خودم تا همه جور مطالب ديگه که امیدوارم به کسی بر نخوره
آری و اینجاست که زبان از سخن گفتن باز میماند…
مسافر از رفتن باز نمان.برو که خورشید در انتهای سفر چشم به راهت مانده!
و خدا در تمام طول سفر با توست.در کنار توست.در دل توست.و توست!
اندوه عجیبی توی عکساست پسرخاله!شایدم واسه ی اینه که همیشه جاده منو بیاد رفتن میندازه.و نمی دونم چرا دلم میگیره.اما اندوهش قشنگه.مثل شنیدن صدای کمانچه ! سوز عجیب اما دلنشینی داره!
اين رسما كامنتهاي منو مي خوره بي رو در واسي!
جاده فرياد مي زنه كه بيا
گاهی هم در جاده گير می کنی مثل … میگی نه ببين
گوش کن،جاده صدا می زند از دور قدم های تورا
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان،کفش به پا کن و بیا.
وبیا تا جایی،که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تورا مثل یک قطعه ی آواز به خود جلب کنند.
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق، تر است…
eeeeeeeeeeeeeeee pesarkhale zoodtar ye chizi benevis .dige.hoselamoon sar raft .man har rooz miam vali hici inja naneveshti
ارغوان ! شاخه ی همخون ِ جدامانده ی من
آسمان ِ تو چه رنگ است امروز ؟
آفتابی ست هوا ؟
یا گرفته ست هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
آه ، این سخت ِ سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پروازِ نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز ِ شبِ ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ ِ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه ی چشمی هم
بر فراموشی ِ این دخمه نینداختهاست
اندرین گوشه ی خاموش ِ فراموش شده
کز دم ِ سردش هر شمعی خاموش شده
یاد ِرنگینی در خاطر ِ من
گریه می انگیزد :
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل ِ من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان !
این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دل ِ ما می آید
که زمین هر سال از خون ِ پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ برداغ می افزاید
ارغوان ، پنجه ی خونین ِ زمین !
دامن ِ صبح بگیر
وز سواران ِ خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره ی غم می گذرند
ارغوان ، خوشه ی خون !
بامدادان که کبوترها
بر لب ِ پنجره ی باز ِ سحر غلغله می آغازند
جان ِ گل رنگ ِ مرا
بر سر ِ دست بگیر
به تماشاگه ِ پرواز ببر
آه ، بشتاب که همپروازان
نگران ِ غم ِ همپروازند
ارغوان ، بیرق ِ گلگون ِ بهار !
تو برافراشته باش
شعر ِ خونبار ِ منی
یاد ِ رنگین ِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
ارغوان ، شاخه ی همخون ِ جدامانده ی من